+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:45  توسط ندا رضایی بدر
|
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی
با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد
و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به
پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به
کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از
مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که
به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را
به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:39  توسط ندا رضایی بدر
|
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق
کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند
سپس
از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از
همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
|
بقیه
وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از
اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز
شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ،
وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها
نوشت .
روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "
"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "
"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .
معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .
آن
تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی
هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند .
چند سال بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .
او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .
کلیسا
مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم
وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
به
محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل
تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
سرباز
ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم
تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک
نیزکه در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک
هستند .
پدر
مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می
خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او
با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسی
های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من
هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس
ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و
گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را
نگه نداشته باشد . "
معلم
با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای
مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .
سرنوشت
انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی
روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق
خواهد افتاد .
بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
اگر
شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را
صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد
بودکه شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟
هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .
بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید
دوست خوبم
اميدوارم هميشه خوبيهاي من رو به ياد داشته باشي و بدي هام رو ببخشي و از ياد ببري ...
صميمانه برات آرزوي موفقيت و شادكامي دارم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:31  توسط ندا رضایی بدر
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:28  توسط ندا رضایی بدر
|
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاست و به کارهای آنها نگاه میکند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند، و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای پرسید، شما چکار میکنید؟
فرشته در حالی که داشت نامهای را باز میکرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.
مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان میفرستیم.
مرد کمیجلوتر رفت و دید یک فرشتهای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمیکه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمیجواب میدهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند
"خدایا شکر
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 12:58  توسط ندا رضایی بدر
|
بی تو که باشد گردش دوران
بند گرانی بر تن بی جان
در شب من بوی تو هر سوی روانه
از که بگیرم گل من از تو نشانه
از چه نباری بر سر کشتم
همچو کویری گشته بهشتم
خرمی دولت من از چه پریدی
بال و پر طاقت من از چه بریدی
ای تو شکفته در دل و جانم
صبر و خموشی من نتوانم
در شب من بوی تو هر سوی روانه
از که بگیرم گل من از تو نشانه
از چه نباری بر سر کشتم
همچو کویری گشته بهشتم
خرمی دولت من از چه پریدی
بال و پر طاقت من از چه بریدی
(شمس لنگرودی)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 12:32  توسط ندا رضایی بدر
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:45  توسط ندا رضایی بدر
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:39  توسط ندا رضایی بدر
|
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت: گفت: جایی که می ری مردمانی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم...تو تنها نیستی... توی کوله بارت
عشق می ذارم تا بگذری...
قلب می ذام تا جا بدی...
اشک می دم تا آرومت کنه... و
مرگ می دم تا بدونی دوباره پیشم بر می گردی...

+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:32  توسط ندا رضایی بدر
|
فرشته ای از سنگ پرسید: چرا مانند خاک از خدا نمی خواهی تا از تو انسان بسازد؟ سنگ تبسمی کرد و گفت:
هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنین خواسته ای باشم...
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:26  توسط ندا رضایی بدر
|